87 با تمام روزهای تلخش گذشت

خدایا پناه میارم به تو از دست....

پرواز قاصدک ها

همراهی با لذتی سرد

او را خاک نشین بیابان کرد

دیوانگی و سر مستی

راه و رسم بیگانگی را به او اموخت

اتفاقی

از شادی خسته است!

خدایا او را رها نکن....

تنهایی بدترین چیز دنیا نیست

چیز های بدتری هم هست.

ولی دهه ها طول می کشد

تا اینو بفهمی

و معمولا وقتی میفهمی که خیلی دیر شده

و توی این دنیا

هیچ چیز بد تر از خیلی دیر شدن نیست.

بوکوفسکی

سرزمین من بی اختیار دارد از طبیعت،از تکاپوی خاک و اتش پنهان رشد دور می شود

 نگاهم در دورترین نقطه ها نشسته است!

 همچون دل پرنده ای با هزار ارزوی هراسان به دور تن ماه می چرخم از جهانی به جهان دیگر

بی شتاب

من که دیگر نمی توانم نهال بومی خاک همسایه شوم!

گذشته ام در نور نیست می شود و زمان حال را با غوغایی سرد شناسایی می کند.

باغ سوخته شتابی ندارد

وقتی فصل گذشت یاد بهار افتادم!

 

 هفتم شهریور

او هم رفت

رویایی بیش نبود

روزگاری خانه ای بود و باغی

جایی که زعفران

 از دل برف می رویید

و او دزدانه به شادی می نگریست

نرگس هم تابستان را از سر می گذراند

جشن شبانه تابستان در جنگل بر باد رفته است..

و زمستان

غریب است پرسه زدن در مه

هیچ درختی درخت دیگری را نمی بیند

تنهایی!

ناتوان می گذرم

در سرزمینی دور

اتش رنجی که می سوزد

عذابم می دهد

به رنجی که تسلیم انند!

سالهاست زندگیم در باد پراکنده است

چیست مراد خداونداز افریدن

بازی می کند؟

نمی دانم...

اواز در قفس طنینی ندارد

به جنگل افتابی می اندیشم

نبض خدارا گرفتم

نه تند بودونه کند

اهنگ خلقت را داشت

زیبا و هماهنگ

نبض خدا را بوسیدم

گونه اش گلگون شد

جنگل از عطر گیسوانش سرمست.

 

خوشدل

 

 

 استخوان سردجهان

ضمیر گرمش را افسرده کرده است

دستانش اسمان را جستجو می کند

در التهاب خستگی سالهای سوخته

به نامانوس ترین راه ها می اندیشد

به حرف های شیشه ای

محبت های بی انتظار

نسیمی گرم می وزد

رخصتی می دهد

تا اندیشه هایش را رها سازد

بر صافی لحظه ها

از قدمهای امده نیامده

دلتنگی هایش

رسوایش می کنند

از دست هایش می رود این روزها

دل می دهد به صدایی که رهایی را با دریا تکرار می کند.....

دل گلدان شکست

گلبرگهابه زمین افتادند

در لحظه مرگ چه می گفتند؟

ما تو را مهربان می پنداشتیم

رابطه تمام می شود!

گلدانی دیگر پشت پنجره می نشیند.

یاس ها همیشه دل می بازند...

 

 

از توفان اتش

به رویای مروارید خو گرفتم...

با دو یاس سفید که پنهان در دلم جا گرفته اند

گل یاسم اگر نرقصد جهانم پژمرده می شود

و لبخند نگین مرا به تمام پل ها وصل می کند

دل به نور سپرده ام

این همه زمان

این همه تور

واژه ورفتار کجاست؟

تقدیر سنگینی می کند

 کنار می روم!

به تکرارسخن می گویدهرباربالحنی متفاوت وخاک گرفته..

موج خاصی است که حوض را به یاد دریا می اندازد،تلنگری از ظرفی سر شارو محتاج به احساسی گرم

طرفداران وقار بادبادک بازی او را زیر سوال می برندو حرمت مهر مندی هایش را در فنایی متقابل پاسخ می دهند.

شیوه او در نگاه نکردن به ان سوی پرچین ها دل را می شکند،از موسیقی و اسمان خبری نیست

عجب سالهایی را می گذراندشادی!